تبليغاتX
آسمونی ترین ستاره

آسمونی ترین ستاره

حس خوبی دارم به تو که نزدیکی

می شه دستاتو گرفت تو این تاریکی

می شه تا آخر عمر با خیالت سر کرد

می شه عاشق موند و عشق را باور کرد

تا تو هستی جز تو همه چی ممنوعه ست

عشق دل کنده از این کوچه باغ بن بست

من توی آغوشت گرم بودم یا سرد

کاش شب می فهمید، روز باور می کرد

بغض یه دنیا رو از دلم کم کردی

من فقط من بودم، منو آدم کردی

عشق بی حادثه نیست من خیانت کردم

اگه یادم باشی زود برمیگردم

ای خدایی که برام، تو شبام فانوسی

هول می شم وقتی تو منو می بوسی

هول می شم وقتی...

                               تو منو می بوسی...

+ نوشته شده در دوشنبه هجدهم شهریور 1387 19:23 توسط شینا |

 

اگه بی تو تنها گوشه ای نشستم

تویی تو وجودم، بی تو با تو هستم

اگه سبزه سبزم تو هجوم پاییز

ذره ذره ی من، شده از تو لبریز

ای همیشه همدم واسه درد دلهام

عطر تو همیشه جاری تو نفسهام

ای که تارو پودم از یاد تو بی تاب

با منی ولی باز، دوری مثل مهتاب

بی تو با تو بودن شده شب و روزم

بی تو اما یادت با منه هنوزم

تویی توی حرفام، تویی تو نفسهام

ولی جای دستات خالیه تو دستام

من به شوق و یاد بارون، زنده ام و پژمرده نمی شم

تشنه ی یه ترسم اما سرد و  دل آزرده نمی شم

سخته وقتی تو غزلهام، از منو تو واژه ای نیست

سخته بی تو ، با تو بودن

سخته اما چاره ای نیست

بی تو با تو بودن شده شب و روزم

بی تو اما یادت با منه هنوزم

تویی توی حرفام، تویی تو نفسهام

ولی جای دستات خالیه تو دستام

 

+ نوشته شده در دوشنبه دهم تیر 1387 21:8 توسط شینا |

 

برگور لیلی

 آخر گشوده شد ز هم آن پرده های راز

 آخر مرا شناختی ای چشم آشنا

 چون سایه دیگر از چه گریزان شوم ز تو؟

 من هستم آن عروس خیالات دیر پا

 چشم من است آنکه در او خیره مانده ای

 لیلی که بود؟ قصه ی چشم سیاه چیست؟

 در فکر این مباش که چشمان من چرا

 چون چشمهای وحشی لیلی سیاه نیست

 در چشمهای لیلی اگر شب شکفته بود

 در چشم من شکفته گل آتشین عشق

 لغزیده بر شکوفه ی لبهای خامشم

 بس قصه ها ز پیچ و خم دلنشین عشق

 آری... چرا نگویمت ای چشم آشنا

 من هستم آن عروس خیالات دیر پا

 من هستم آن زنی که سبک پا نهاده است

 بر گور سرو و خامش لیلی بی وفا...

 

تقدیم به کسی که تنها دلیل برای نوشتنم بود. کسی که شاید تنها دلیل برای زنده بودنم باشد.

+ نوشته شده در یکشنبه دوم تیر 1387 19:51 توسط شینا |

سلام دوستان.امیدوارم که حالتون خوب باشه. سال نو رو به همگی تبریک می گم. امیدوارم که سال خوبی داشته باشید.تقریبآ چند روزی از تولد وبلاگم می گذره.اما... اما دیگه نمی تونم. دیگه نمی تونم ادامه بدم. انگیزه ی نوشتنم رو از دست دادم. روزی که این وبلاگ رو باز می کردم، با چه شور و علاقه ای دنبال یه اسم مناسب می گشتم تا فرزندم اسمی رو که شایسته اش هست رو داشته باشه. روزی که این وبلاگ رو باز می کردم هیچ وقت فکر نمی کردم روزی برسه که به کارم پایان بدم. و اون روز هم اینقدر نزدیک باشه. من با تمام عشق و علاقه ام برای شما می نوشتم و نوشته هام رو عاشقانه به شما تقدیم کردم. نمی دونم شاید یه روزی دوباره بتونم نوشتن رو از سر بگیرم. اما می دونم اون یه روز نزدیک نیست. اما بدونید هرجا که هستم به یاد شما دوستای گلم هستم. من از شما خیلی چیزها یاد گرفتم. چیزهایی که فکر می کردم فراموش شده اما توی قلب تک تک شما زنده هست. برام دعا کنید. دعا کنید که بتونم از جنگی که با زندگی شروع کردم، سربلند بیرون بیام و دوباره برای شما بنویسم. و حالا این آخرین نوشته هایم رو به تک تک شما عزیزان تقدیم می کنم:

به خورشید گفتم گرمی اش را به من بده تا به تو بدهم، گفت:دستانش گرمای مرا دارند.

به آسمان گفتم پاکیش را به من بده تا به تو بدهم. گفت: چشمانش پاکی مرا دارند.

از دشت سبزی اش را خواستم تا به تو بدهم. گفت: زندگیت سبزتر از اوست.

از دریا بزرگی و آرامشش را خواستم تا به تو بدهم. گفت: قلبت به اندازه ی اقیانوس است و آرامشت نیز.

از ماه تابندگی صورتش را خواستم تا به تو بدهم. گفت: وقتی نگاهش می کنم خجل می شوم.

به فکر فرو رفتم. من در قبال دستان گرمت، چشمان پاکت، سبزی زندگیت ، بزرگی و آرامش قلبت و صورت ماهت هیچ ندارم که به تو هدیه کنم، جز... این... بگیر. نترس. می تپد برای تو و من چیزی ندارم جز قلبم!

                                           *******************

رودها با جاری شدن

و علفها با سبز شدن معنی پیدا می کنند.

کوهها با قله ها

و دریا ها با موجها

و انسانها، همه ی انسانها با عشق

فقط با عشق

پس بار خدایا بر من رحم کن.

بر من که می دانم ناتوانم رحم کن.

باشد که خانه ای نداشته باشم، باشد که لباس فاخری بر تن نداشته باشم

باشد که حتی دست و پایی نداشته باشم.

اما نباشد،

هرگز نباشد که در قلبم عشق نباشد.

هرگز نباشد...       

                                                    "آمین"

 خداحافظ .

+ نوشته شده در سه شنبه پانزدهم فروردین 1385 14:7 توسط شینا |

یادته یه روز ازم پرسیدی:«منو بیشتر دوست داری یا دنیا رو؟» و من بهت گفتم دنیا رو.

و تو برای همیشه رفتی و هیچ وقت نفهمیدی که «همه دنیای من تو هستی»

                          « مهشید عزیزم دوستت دارم مثل همیشه، برای همیشه »

                                        *******************

دوستت ندارم، ولی همیشه در فکر و خیال تو هستم.

دوستت ندارم، ولی به خاطر تو بیشتر اوقات اشک می ریزم.

دوستت ندارم، در حالی که تمام ذرات وجودم تو را می خواهند و از پس تو می آیند.

به زبان حال می گویم: 

دوستت ندارم، در حالی که تمام ذرات وجودم به حرفهای من می خندند.

اعتراف می کنم:

دوستت ندارم، ولی لذت می برم از خشمت، از غرورت، از نگاهت، از قدرت و گریزت.

اکنون اعتراف می کنم که:          

                                   دوستت دارم چون...             تو دوستم نداری...

                                     ***********************

یک بار خواب دیدن تو، به تمام عمر می ارزد.

                        پس نگو. نگو که رویای دور از دسترس خوش نیست.قبول ندارم.

گرچه به ظاهر جسم خسته است. 

                        ولی دل دریائیست. تاب و توانش بیش از اینهاست.

دوستت دارم. و تاوانش هر چه باشد، باشد.

                        دوست خواهم داشت، بیشتر از دیروز.

باکی ندارم.از هیچ کس و هر کس که تو را دارد...عزیز

 

 

 

+ نوشته شده در پنجشنبه یازدهم اسفند 1384 19:17 توسط شینا |

سلام دوستای گلم ببخشید که غیبتم یه کم طولانی شد.درگیر یه سری مسائلی شده بودم که دل و دماغ نوشتن نداشتم. امیدوارم که به بزرگی خودتون منو ببخشید. اما حالا بازم برگشتم. بامطالبی زیبا و جدید. امیدوارم که بازم بتونم تو دلهای زیبای شما جایی برای خودم باز کنم.

                                         ******************

شبی مهتابی و روشن.شبی در گوشه ای تنها

که از غمها تهی بودم،

تو را با تیشه ی اندیشه ی شومم تراشیدم.

نشاندم برق صد الماس میان دیدگانت

گرفتی روشنی تابنده گشتی

تنت را در میان چشمه ی مهتابها شستم

ترا در معبد هستی خدا کردم

ولی این را نمی دانم اگر روزی

به تنگ آرد غرورت دل یکتا پرستم را

تو را با تیشه ی سنگین قهرم افکنم بر خاک

که تا هر کس مرا بیند بگوید

او خدایش را به دست خویش بشکسته!!

پس نشینم بر سر بشکسته با قهرم

که تا شاید صبح دیگر خدایم را از نو بنا سازم...

                                                  ******************

عصری تابستانی و هوایی که کم دیده ای

گفتم: این روز ها دلم خیلی بهانه ی تو را می گیرد. هوای دیدن تو را دارد.

گفت: می دانم همه چیز بهانه ای هست برای شانه به شانه در حال و هوای با هم بودن

گفتم:چرا گریه!

گفت: برای حرمت نگاه ناگهان تو. برای برای یک دریا حرف نگفتن

گفتم: و برای آنچه گفتم و گفتم و نشنیدی

گفت: برای آنچه خواستم و بودی، خواستی و نبودم و برای هر چه که نمی دانم!

گفتم: در تمام این همه سال که همه از یادش برده بودند، تو تنها کسی هستی که هستی!

گفت: در این دلواپسی عزیز دل! وقتی تو هستی انگار همه نیستند...

 

    شب از آن شبها که در عمرت کم دیده ای.دریا دریا، ستاره...

                                                 *******************

منو هر ثانیه ها جنون تو

واسه من همین خیالتم بسه

بذار جاده ها اشتباه برن

ما که دستمون به هم نمی رسه

با حریر پیله های کاغذی

واسه من جاده رو ابریشم نکن

من، به پروانه شدن نمی رسم

حرمت فاصلمون رو کم نکن...

                                          

+ نوشته شده در شنبه یکم بهمن 1384 20:37 توسط شینا |

                                          

 گریه بنالد،کوه و در و دشت از این جدایی

می نالد از درد، در این دمادم فردا کجایی

سفر به خیر،سفر به خیر،مسافر من

گریه نکن،گریه نکن،به خاطر من

باران می بارد امشب،دلم غم دارد امشب

آرام جان خسته ره می سپارد امشب

در نگاهت مانده چشمم

شاید از فکر سفر برگردی امشب

از تو دارم یادگاری،سردی این بوسه را پیوسته بر لب

قطره قطره اشک چشمم می چکد با نم نم باران به دامن

بسته ای بار سفر را با تو ای عاشق ترین بد کرده ام من

رنگ چشمت رنگ دریا.سینه ی من دشت غم ها

یادم آید زیر باران با تو بودم با تو تنها

زیر باران با تو بودم با تو تنها

باران می بارد امشب،دلم غم دارد امشب

آرام جان خسته ره می سپارد امشب

این کلام آخرینت برده میل زندگی را از سر من

گفته ای شاید بیایی از سفر اما نمی شه باور من

رفتنت را کرده باور التماسم را ببین در این نگاهم

زیر باران گریه کردم بلکه باران شوید از جانم گناهم

این کلام آخرینت برده میل زندگی را از سر من

گفته ای شاید بیایی از سفر اما نمی شه باور من

"کی رود از خاطر من آخرین بوسه شبی در زیر باران...

+ نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم آبان 1384 15:23 توسط شینا |

نمی دانم درد سنگینم را بر دوش کدامین کوه بنهم واندوه بی پایانم را با که قسمت کنم و سفره ی غم را در کدامین شب تنهایی بگسترم.سر بر شانه های کدام صخره بگذارم و ...نمی دانم!

****************************

تو را به وداع آخرین که پر از ابرهای تیره و پنجره های فرو بسته بود

تو را به برگهای خزان، به دشتهای تهی و باغهای نسترن،

تو را به ساقه های شکسته وبادهای گریزان،

تو را به آه فرو خورده،

سوگند می دهم،مرا به آغازگاهم، آن ییلاق شبنم خیز نگاهت،بازگردان...

***************************

به چه مانند کنم حالت چشمان تو را؟

به یکی نغمه ی جادویی از پنجه ی گرم

به یکی اختر رخشنده به دامان سپهر

یا به الماس سیاهی در جام شراب

به غزلهای نوازشگر حافظ در شب

یا به سر مستی طغیانگر دوران شباب

به چه مانند کنم خلوت آغوش تو را؟

به یکی بستر گل،به پرستشگر عشق

یا به خلوتگه جانها که غم از یاد برد

به چه مانند کنم؟!!

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم مهر 1384 13:34 توسط شینا |

هر بار که دفتر دلم را می گشايم
ورقهای زرد و کهنه ی خاطراتت را بياد می آورم
و پرنده ی دلم بال و پر زدن در قفس را دوباره تکرار می کند
و من دوباره حبسش می کنم و کليدش را به اعماق دريای وجودم پرت می کنم
تا مبادا دلم هوايت را کند و به گرداب عشق اسير شوم
و هر بار که می خواهم دريچه ی قلبم را برای کسی باز کنم
ترديد مانعم می شود
نمی دانی بعد از رفتنت چقدر تنهايم و حيف و هزاران حيف که 
ندانستی چرا به انتظارت ننشستم.
ولی بدان وقتی دريچه ی قلبم را به رويت قفل کردم،
ندانستم کليدش را کجا انداختم...

******************************

سلام دوستای گلم من از این به بعد احتمالا دیر به دیر آپ می کنم چون باید به درسام برسم.امیدوارم تو این مدت شما عزیزان منو یاری کنید و منو تنها نذارید و منو از نظرات خوبتون بی بهره نذارید.

+ نوشته شده در جمعه یکم مهر 1384 19:51 توسط شینا |

من امشب تا سحر خوابم نخواهد برد     

همه اندیشه ام اندیشه ی فرداست  

وجودم از تمنای تو سرشار است

زمان در بستر شب خواب و آرام است                                                                                        

هوا آرام،شب خاموش، راه آسمانها باز                                                                                      

خیالم چون کبوترهای وحشی می کند پرواز                                                                               

رود آنجا که می بافند کولیهای جادو گیسوی شب را                                                                     

همانجاکه شبها در رواق کهکشانها عود می سوزانند     

همانجا که اخترها به بام قصرها مشعل می افروزند.  

همانجا که پشت پرده ی شب دختر خورشید فردا را می آرایند                                                      

همین فردای افسون ریز رویایی                                                                                              

همین فردا که راه خواب من را بسته است                                                                                

همین فردا که روی پرده ی پندار من پیداشت                                                                          

همین فردا که ما را روزدیدار است                                                                                       

همین فردا که ما را روز آغوش و نوازش است                                                                            

همین فردا،همین فردا                                                                                                           

من امشب تا سحر خوابم نخواهد برد                                                                                        

زمان در بستر شب خواب و بیدار است                                                                                     

سیاهی تار می بندد

چراغ ماه لرزان از نسیم باد پاییز است

دل بیتاب و نا آرام من،از شوق لبریز است

به هر سو چشم من رو می کند فرداست

سحر از ماورای ظلمت شب می زند لبخند

قناری ها سرود صبح می خوانند...

من آنجا چشم در اره توام

ناگاه تو را از دور می بینم که می آیی

ترا از دور می بینم که می خندی

ترا از دور می بینم که می خندی و می آیی

نگاهم باز حیران تو خواهد ماند

سراپا چشم خواهم شد

برایت شعر خواهم خواند

برایم شعر خواهی خواند

سرشک اشتیاقم، شبنم رخسار تو خواهد شد

تبسم های شیرین تو را با بوسه خواهم چید

وگر بختم کند یاری، در آغوش تو...

                                              ...ای افسوس!!!

سیاهی تار می بندد

چراغ ماه لرزان از نسیم باد پاییز است

هوا آرام،شب خاموش، راه آسمانها باز 

زمان در بستر شب خواب و بیدار است!    

                                                                                  "فریدون مشیری"

+ نوشته شده در یکشنبه بیستم شهریور 1384 16:35 توسط شینا |

X

این وبلاگ را به تمام کسانی که عاشقانه یکدیگر را دوست میدارند تقدیم می کنم .


Home
Email
Bahar20

Archives

شهریور 1387

تیر 1387

فروردین 1385
اسفند 1384
بهمن 1384
آبان 1384
مهر 1384
شهریور 1384
مرداد 1384
تیر 1384
خرداد 1384
اردیبهشت 1384
فروردین 1384



Links

saha
آفتابگردون
دختر سکوت
منو دل
حالا بیا تو
روزهای تنهایی
شعر و احساس
عاشقانه
فانوسک
حس غریب
ناگفته های مدفون
تنها شب گرد
خنده،سرگرمی...
نوش دارو
راز گل ارکیده
می خوام عاشق باشم
محمد بلاگ
تا اوج پرواز
کاغذ پاره
تنهاترین سعید دنیا
عشق.دوستی.محبت
شعري براي تو
عروس آسمون
بهترین کد های موزیک برای وبلاگ
طـــراح قـــالــب
** احساسی ترین نوشته ها **
کسب درآمد
جاوا اسکریپت
داستان کوتاه عاشقانه
اس ام اس فارسی
منبع کد آهنگ برای وبلاگ
Download Books
منبع کد موزیک برای وبلاگ
قالب های بهاربیست


LinkDump

آرشیو پیوندهای روزانه



فالنامه